علاقه ای کمابیش به اشعار حافظ سبب شد تا مرداد ماه 83 یک جلد جیبی آنرا خریداری کنم تا مونس تنهایم باشد در دوران سربازی .
چون استوار وظیفه بهداری بودم و در بخش اداری آن خدمت میکردم اغلب از ساعت 2 ب.ظ تا 6 صبح بیکار بودم و این اوقات بیکاری به سختی میگذشت پس تصمیم گرفتم تا این اوقات را به مطالعه بگذرانم .
اویل حتی خواندن صحیح اشعار برایم سخت مینمود اما بعد از مدتی علاوه بر آنکه به روانی و با آهنگ صحیح میتوانستم بخوانم همزمان با خواندن ، معنای آنها را هم درک میکردم شاید علتش این بود که اشعار را به ترتیب میخواندم و هیچ کدام را رد نمیکردم و گاه یک غزل را چند بار میخواندم سپس سراغ غزل دیگری میرفتم .
امروز حدود 6 سال از آن روزها میگذرد و من هنوز آن قطع جیبی را دارم ، آنرا روی میزم کنار کامپیوتر گذاشته ام و کمتر روزیست که حداقل یک غزل از آنرا نخوانم .
غزلیات حافظ آنچنان برایم لذت بخش است که گاه در مسافرت هم این کتاب را همراه خود میبرم .
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ساحت کون مکان عرصه میدان تو باد
زلف خاتون ضفر شیفته پرچم توست دیدهء فتح ابد عاشق جولان تو باد
ای که انشای عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
طیرهء جلوهء طوبی قد چون یرو تو شد غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد
نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
حافظ خسته به اخلاص ثنا خوان تو شد لطف عام تو شفا بخش ثنا خوان تو باد
ای دل بکوی عشق گذاری نمی کنی اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
چوگان کام در کف و گویی نمی زنی بازی چنین به دست و شکاری نمی کنی
این خون که موج می زند اندر جگر تو را در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمی کنی
ترسم که از این چمن نبری آستین گل کز گلشنش تحمل خاری نمیکنی
در آستین کام تو صد نافه مدرج است وان را فدای طرهء یاری نمی کنی
ساغر لطیف و پر می و می افکنی به خاک و اندیشه از بلای خماری نمی کنی
حافظ برو که بندگی بارگاه دوست گر جمله می کنند تو باری نمی کنی